1 - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 4:32
مینوسم هر روز امروزو بد شروع کردم اولش که یه ایمیل اومد که شما اون کاری که میخاستین نگرفتیم شمارو عوضی هاxa0 به درک بعدش کلی نوشتم اینجا انتشار و زدم پریدxa0 به درک کمتر مینویسم ولی دوباره مینویسم نمیدون
2 - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 4:32
سلام یلداتون مبارکxa0 ما فردا شب برنامه یلدا داریم یه جشن هست که ایرانیای اینجا میگیرن و من تا حالا شرکت نکردم این دفعه میرم ببینم چه خبره شایدم شبش رفتیم دیسکو برقصیمxa0 خدارو شکر ایران نیستیم مجبور بودی
3 - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 4:32
سلامxa0 تعطیلات ما هم تموم شد تو این مدت یه مسافرت سه روزه رفتیم و کلی مهمانی رفتیم و دادیم سرم شلوغ بود نمیشد بنویسمxa0 یه مار یه هفته ای هم رفتم پیش دوستم دیدم نمیتونم پیچوندم کارش سخت بود برام از توان
51 - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 0:31
سلامی چو بوی خوش آشنایی... 1-اقا من یادم میرم عکس بگیرم بذارم اینستا وقتی به خودم میاد که همه چی تموم شدست ...دیروز موهییتو درست کردم انقدر خوب شد دقیقا مثل کافی شاپ که میریم میخوریمxa0 یادم رفت عکس بگیرم این دفعه میگیرم با دستورش میذارم... 2- دیروز کلاس زومبا رفتم ...هاهاهاهاها...انقدر خندیدم...مرب...
52 - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 0:31
ساعت 10/10 شب هست..شهریار تو اتاق داره کارشو انجام میده صبح به کارام رسیدم و بعد از ظهر رفتم اپیلاسیون از اون طرف هم رفتم به خواهرزاده بزرگه سر زدم...گناه داره بیچاره تک و تنها خونه نشسته بود داشت کتاب میخوند ...خدایا بهت التماس میکنم به پدر مادرایی که لیاقت ندارن بچه نده که اینجوری آواره و اذیتش کن
53 - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 0:31
1-در عین حالی که کار ندارم نمیدونم چرا به هیچ کارم نمیرسم... 2- همیشه با باد صبا اذان صبح و میذارم الان حدود 2 ماهه و با صدای اذان از خواب بیدار میشم و بعد دوباره میخابم تو این دو ماه 2 بار بیدار شدم...نماز صبح و دوست دارم ولی وضو صبح و دوست ندارم ..اگه میشد بدون وضو نماز خوند من همه نمازای صبح و می
برای خودم - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 16:45
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است. برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید. رمز عبور:
47 - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 16:45
سهشنبه 20 تیر 1396 @ 18:32
کسی اینجارو میخونه؟ - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 16:45
لپ تاپ باز کردن و نوشتن برام سختهxa0 و خیلی تنبلیم میاد از طرفی دوست دارم که بنویسم و هر روزم یه پست بذارم میخام تصمیمی بگیرم تو اینستا پست بذارم ...هر روز یا یه روز در میون ...بهتره؟؟ کسی هست که اینجارو بخونه و ادرس اینستارو بخاد؟ از فردا شاید هم امروز شروع میکنم... باشد که موفق باشم.... اینجا هم ه...
48 - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 16:45
صبح جمعتون بخیر و خوشی....... من دیروز که پست گذاشتم گفتم الان همه میاااااان هی آدرس اینستا میخان .. از دیروز هی سر میزنم دریغااااا.... میخام برم خونه مادر شوهر ناهار ..خواهر شوهرا هم هستن...کی میریم از اینجا و از مهمانی رفتن را حت میشیم.... شهریار تو اتاق دیگست ..تازه از خواب بیدار شدم.. یه گوشواره
49 - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 16:45
ساعت 12/40 شب هست...یه ذره آشپزخانه و ردیف کردم دیگه ظرفا رو نشستم بمونه برا فردا...شهریار تو اتاق بغلی خوابه حدود 1 ماهه که اتاقامون جدا شده شایدم بیشتر از یک ماه... من عادت دارم پنکه روشن میکنم شبا و شهریار حساسیت فوق العاده داره به پنکه اولش خواهری اینجا بود اتاقامون جدا شد و من و خواهری پیش هم م
50 - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 16:45
سلام صبح همگی بخیر...شنبه هارو دوست دارم ...همیشه شنبه ها برنامه ریزی میکنم درسته که بیشتر وقتا انجام نمیدمشون ولی همیشه با امید برنامه ریزی میکنم و میگم این دفعه فرق داره این دفعه انجامش میدم... امروز هم همین ... برنامه ریزی میکنم و به امید خدا انجامش میدم.. .اووووف گوشیم خر شده هی خاموش میشه... از
46 - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 14:45
من هر بار تصمیم به نوشتن گرفتم ابرو ماه و خورشید و قلک در کار اومدن که من ننویسم... عموم فوت کرد یه هفته کلا اونجا بودیم.. بعدشم گردالوی من ختنه کرد خواهرم نمیذاشت بیام خونه میگفت بچه گریه میکنم تنهایی نمیتونم... الان کلی خستم.. (0 لایک)
بازگشت - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 6:11
سلااام....خیلی وقته ننوشتم ...کلی اینجا خاک گرفتست...هی گفتم صبر کنم با خبرای خوب بیام هی گفتم باشه فردا با خبرای خوب بیام گفتم بشه هفته بعد با خبرای خوب بیامxa0 ولی نشد نشد که بشه..... حال دلم خرابه خرابه.... ولی نمیخام صحبت کنم نه اینکه دوست نداشته باشم بگم نه دوست دارم بگم ولی انرزیشو ندارم واقعا...
45 - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 6:11
موهامو صاف کردم...ایییییششششششششششش....انقدر بد شدم اصلا بهم نمیاد ....شبیه پسرا شدم...سبیل بذارم تمومه میتونم برم خاستگاری... تولد خواهرزادم بود شب نرفتم حوصله نداشتم شمارمو عوض کردم و به کسی ندادم مامانم به شهریار زنگید گفتم بگونمیایم.. زدم به سیم اخر ...دیگه نمیخام به ناراحتی کسی فکر کنم ...مگه ا
44 - تاریخ: 1396/2/9 ساعت: 14:06
سلاااام...1-خونه رو گذاشتیم برا فروش انشالله اون قیمتی که میخایم فروش بره...2-خدایا شکرت برای داده و ندادت...خدایا وعده ی تو بعد از سختی آسونی هست من منتطرمو امیدوار...3-مادر شوهر قلبمو شکوند اون قصدشو نداشت شایدم حتی نفهمید ناراحت شدم... ولی قلب کوچیک من با کارش شکست ...دلم مشهد میخاد خیلی زیاد...خ...
41 - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 4:43
سلااااااااااااااااام...خوبین همه؟؟اومدم با چندین هفته غیبت...اوه کلی حرف نگفته کلی اتفاقهای نگفته...کلی پستهای نخونده...کلی پست ننوشته...خب کم کم پیش بیاد میگم الان بخام همرو بگم هم یادم نمیاد هم  طولانیه..الان یه نفس با حال جسمی خرابم ..دیشب کلشو انقدر سرفه کردم نتونستم بخابم ...بعد از ظهرم باشگاه ...
42 - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 4:43
چند شبه که فیلم فرندزو شروع کردم به دیدن یعنی عالیه عالییییییییی....الان هم میخام دو قسمت ببینم و بخوابم ...میگم چرا من باشگاه میرم بعد باشگاه انگار تیر خوردم انقدر معدم درد میگیره میخام بمیرم به مربی گفتم میگه عادیه..جللالخالق..
43 - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 4:43
سلاامم...صبح همگی متعالی...امسال سال خوبیه نه؟؟/پارسالو دوست نداشتم اصلا ولی امسال خوبه خیلی...میخام برم زبان بخونم و خونه تمییز کنم برای ناهار هم دیروز از بیرون ماکارونی گرفتیم انگار یه گالن روغن ریختن روش ...من نتونستم بخورم میدم شهریار بخوره برا خودم سوپ میذارم ..از برنامه کالری شمار کرفس استفاده...
38 - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 16:41
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]